سراب عشق...
لحظهءديدار نزديك است... گاهی برای رسیدن باید نرفت....
نه روی هجر می بینم نه راه وصل می دانم نپرسی هرگز احوالم نسازی چارهء کارم نه بگذاری که با هر کس بگویم راز پنهانم دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرمایی مکن تکلیف نا واجب که بی دل صبر نتوانم اگر با من نخواهی ساخت جانم همچو دل بستان که بی وصل تو اندر دل و بال دل بود جانم
تو را من دوست می دارم ندانم چیست درمانم
نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت
8:51 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |
| Design By : Night Skin |


