سراب عشق...
لحظهءديدار نزديك است... گاهی برای رسیدن باید نرفت....
پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو...تنها بخند.. خنده کرد و دل ز دستانم ربود.. تا به خود باز آمدم او رفته بود... دل ز دستش روی خاک افتاده بود... جای پایش روی دل جا مانده بود...
گفتمش دل میخری؟
نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت
8:3 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |
| Design By : Night Skin |


