لحظهءديدار نزديك است... گاهی برای رسیدن باید نرفت.... دیروز با یه دسته گل رز اومده بود به دیدنم... با یک نگاه مهربان.همون نگاهی که سالها آرزو داشتم و از من دریغ میکرد.. گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده.. ولی من فقط نگاهش کردم.. وقتی رفت...: سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بود.... نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |
دیروز با یه دسته گل رز اومده بود به دیدنم... با یک نگاه مهربان.همون نگاهی که سالها آرزو داشتم و از من دریغ میکرد.. گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده.. ولی من فقط نگاهش کردم.. وقتی رفت...: سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بود.... نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |
با یک نگاه مهربان.همون نگاهی که سالها آرزو داشتم
و از من دریغ میکرد..
گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده..
ولی من فقط نگاهش کردم..
وقتی رفت...:
سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بود....