سراب عشق...
لحظهءديدار نزديك است... گاهی برای رسیدن باید نرفت....
شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی... آه باران من سراپای وجودم آتش است.... پس بزن باران.بزن شاید تو خاموشم کنی... چه ساده با گریستن خویش زاده می شویم و چه ساده با گریستن دیگران از دنیا میرویم... در میان این دو معنایی می سازیم به نام زندگی...
سوختم باران.بزن شاید تو خاموشم کنی...
نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت
3:47 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |
| Design By : Night Skin |


