سراب عشق...
لحظهءديدار نزديك است... گاهی برای رسیدن باید نرفت....
در دام مانده صید و صیاد رفته باشد.. آه از دمی که تنها.با داغ او چو لاله.. در خون نشسته و او چون باد رفته باشد.. خونش به تیغ حسرت یارب.حلال بادا.. صیدی که از کمندت.آزاد رفته باشد.. از آه دردناکی.سازم خبر دلت را.. روزی که کوه صبرم بر باد رفته باشد.. شادم که از رقیبان.دامن کشان گذشتی.. گو مشت خاک ما هم.بر باد رفته باشد..
ای وای بر اسیری.کز یاد رفته باشد..
نوشته شده در یکشنبه 2 فروردین1388ساعت
11:51 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |
| Design By : Night Skin |


