تبليغاتX
سراب عشق...


سراب عشق...

لحظهءديدار نزديك است... گاهی برای رسیدن باید نرفت....

بزن بارون..که دلگیرم..دارم این گوشه میمیرم..

حالا که خسته و تنهام..

حالا که اون دیگه رفته..

میفهمم تازه ای دردا..

چقدر تنها شدن سخته..

چقدر تنها شدن سخته....

نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

سوختم باران ..بزن شاید تو خاموشم کنی..

          شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی...

امشب سراپای وجودم آتش است..

          پس بزن باران..بزن شاید تو خاموشم کنی....

نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

ای رفته ز خاطرات تارم..

     رفتی به خدات میسپارم..

هرچند که رفته ای تو را من...

     سوگند به لاله دوستت دارم....

نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

بعد از ۶۵ روز انتظار با کوله باری از تجربه و خاطره برگشتم.

وای که چقدر دیر گذشت...

و این نیز بگذرد...

نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |


Design By : Night Skin