تبليغاتX
سراب عشق...


سراب عشق...

لحظهءديدار نزديك است... گاهی برای رسیدن باید نرفت....

گردي از راهي نمي خيزد سواران را چه شد
مرده اند از بيم ياران نامداران را چه شد
جز صداي جغد ها چيزي نمي آيد به گوش
قمريان آخر كجا رفتند ساران را چه شد
از هجوم كركسان شوم قلب من گرفت
بلبلان ، كبكان ، هزاران را چه شد
دور تا دور من از دشمن سياهي مي زند
دوستان ما كجا رفتند ياران را چه شد
هر كجا سوز زمستان است و تاراج خزان
روح تابستان و عطر نوبهاران را چه شد
زير سُم لشكر ضحاك پشت من شكست
كاوه ي لشكر شكن كو شهسواران را چه شد
لشكر توران به قلب سرزمين ما رسيد
رستم و گودرز كو اسفندياران را چه شد
خشكسالي در زمين بيداد و غوغا مي كند
بخشش هفت آسمان كو ، باد و باران را چه شد

اینم ازطرف ستی جون...

نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی...

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است...

 

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند...

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

نوبت میگیریم..
گیج و بی هدف..
واسه مردن هم ..
باید رفت تو صف...
روزا و شبا ..
این جور میگذرند...
هر جا که میخوان..
ما رو می برند..
نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

دنیا :

فقط نیروی دریایی ارتش....

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

گر توانی ای باد صبا...

بگذر شبی بر کوی او...

ور دلت خواهد ببر از من....

پیامی سوی او...

گر دلم را بینی آنجا..گو:

حرامت باد وصل!!

من چنین محروم و تو...

پیوسته همزانوی او....

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

نمی دانم صدایم را کسی خواهد شنید
کسی این شمع کم سو را در این ویرانه خواهد دید
نمی دانم ، خداوندا اینجا هیچ پیدا نیست
به صور خویش ، اسرافیل در این دنیا دمید
همه جا مملو خار و جفا و کینه و نیرنگ
نسیم مهربانی هیچ ، اینجا می وزید
دلم من پریشان است ، چشمم به راه
تقاص کدام جرم نکرده را خواهم داد
نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

در گذر گاه زمان خیمه شب بازی دهر...

با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد..

عشق ها میمیرند...

رنگ ها رنگ دگر میگیرند..

و فقط خاطره هاست...

که چه شیرین و چه تلخ...

دست ناخورده به جا میمانند...

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

در کار عشق ما...

همیشه اما بود...

بی جانی ریشه..

از ساقه پیدا بود...

آن شب که گفتی باورم کن..

با تو میمانم....

باور نکردم گرچه..این جمله زیبا بود..

آن شب که گفتی با تو هستم ..تا که دنیا هست..

دلواپسی های من از صبح فردا بود..

در  عمق دریا هرگز..

یک قطره پیدا نیست...

پایان عشق ما ..

پایان دنیا نیست...

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |


Design By : Night Skin