سراب عشق...
لحظهءديدار نزديك است... گاهی برای رسیدن باید نرفت....
یا به آنم برسان که دوستش دارم... یا از آنم بگیر که از او سیرم... الهی: دست تو سپردم آنرا... پس کن که دانی و توانی.. نه روی هجر می بینم نه راه وصل می دانم نپرسی هرگز احوالم نسازی چارهء کارم نه بگذاری که با هر کس بگویم راز پنهانم دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرمایی مکن تکلیف نا واجب که بی دل صبر نتوانم اگر با من نخواهی ساخت جانم همچو دل بستان که بی وصل تو اندر دل و بال دل بود جانم
الهی:
نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت
7:59 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |
تو را من دوست می دارم ندانم چیست درمانم
نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت
8:51 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |
| Design By : Night Skin |

