سراب عشق...
لحظهءديدار نزديك است... گاهی برای رسیدن باید نرفت....
پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو...تنها بخند.. خنده کرد و دل ز دستانم ربود.. تا به خود باز آمدم او رفته بود... دل ز دستش روی خاک افتاده بود... جای پایش روی دل جا مانده بود... گمان کردم که او عاشق ترین عاشق در این دنیاست... گمان کردم که غمخواری برای یک دل تنهاست... ولی افسوس...! همه از عشق گفتن ها...تمام گریه کردن ها... همه عاشق نوازیها...تمام صحنه سازی ها... تظاهر بود...! ......................... خدایا: چرا بازی سرنوشت...چنین روزگاری به پایم نوشت.؟ من خاکی از خاک مینو سرشت.. رسیدم به دوزخ به جای بهشت..؟ خدایا از این غم رهایم کن.. با یک نگاه مهربان.همون نگاهی که سالها آرزو داشتم و از من دریغ میکرد.. گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده.. ولی من فقط نگاهش کردم.. وقتی رفت...: سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بود.... سوي منزلگه ويرانه خويش يا كه من بسيار مستم يا كه سازت ساز نيست,.. ساقيا امشب مخالف مي نوازد تار تو,.. يا كه من مست و خرابم يا كه تارت تارنيست . عشق قصه ای نیست که با یکی بود یکی نبود آغاز بشه عشق کلاغی بود که هرگز به خونه اش نرسید .
چشم دگرم حسود بود و نگریست...
چون روز وصال آمد او را بستم..
گفتم نگریستی...نباید نگریست...
گذشته ها گذشته...
تمام قصه ها هوس بود...
برای او نوشتم...برای تو هوس بود..
ولی برای من نفس بود...
کاشکی خبر نداشتی..
دیوونه ء نگاتم...
یه مشت خاک ناچیز افتاده ای به زیر پاتم...
کاشکی صدای قلبت..
نبود صدای قلبم...
کاشکی نگفته بودم..
تا وقت جون دادن باهاتم...
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا که در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لکه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم
ز تو اي جلوه اميد محال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نکند ياد وصال
ناله مي لرزد
مي رقصد اشک
آه بگذار که بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به که بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم خنده به لب ‚ خونين دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل
ديگر اكنون با جوانان ناز كن..با ما چرا...؟
وه كه با اين عمرهاي كوته بي اعتبار..
اين همه غافل شدم از چون مني شيدا چرا..؟
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميكند...
در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا..؟
شهريارا بي حبيب خود نميكردي سفر...
راه عشق است اين يكي.بي مونس و تنها چرا..؟
آنجا دل تنهاست
آنجا ترس از پریدن نیست...
اما... اما...
اما هیچ کس یاد نداد راه آنجا را...
تا پرواز کنیم
من که رفتم بنشینید و...هوارم بزنید
باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد
بنوسید که: "بد بودم" و جارم بزنید
من از آیین شما سیر شدم.. سیر شدم
پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید
دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!
خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید
آی! آنها!! که به بی برگی من می خندید!
مرد باشید و...بیایید... و.... کنارم بزنید
| Design By : Night Skin |

