سراب عشق...
لحظهءديدار نزديك است... گاهی برای رسیدن باید نرفت....
رفتی و افسوس نچیدی مرا... ماندم و پژمرده شدم ریختم... تا که به دامان تو آویختم.... دامن خود را متکان ای عزیز... این منم ای دوست به خاکم نریز... وای مرا ساده سپردی به باد... حیف که نشناخته بردی ز یاد... عجب از محبت من كه در او اثر ندارد ... غلط است هر كه گويد: دل به دل راه دارد ... دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد ... هر که نقشی را کشید نقاش نیست... نقش را نقاش معنا میدهد. مهربانی نقش یار است... حیف که یار نقاش نیست...
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست
چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست
چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست
مرا ز باده نوشین نمی گشاید دل
که می بگرمی آغوش یار باید و نیست
درون آتش از آنم که آتشین گل من
مرا چو پاره ی دل در کنار باید و نیست
بسرد مهری باد خزان نباید و هست
به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست
چگونه لاف محبت زنی ؟ که از غم عشق
ترا چو لاله دلی داغدار باید و نیست
کجا به صحبت پکان رسی ؟ که دیده تو
بسان شبنم گل اشکبار باید و نیست
رهی بشام جدایی چه طاقتی است مرا ؟
که روز وصل دلم را قرار باید و نیست
که ز من خبر ندارد...
عجب از محبت من..
که در او اثر ندارد...
غلط است هرکه گوید:
دل به دل راه دارد...
دل من ز غصه خون شد...
دل او خبر ندارد...
یکی به دادم برسه
تنها ترین مرد زمین
امشب به آخر می رسه
امشب شبه تنهائیه
سر روی زانوم می زارم
آخه تو اینجا نیستی و
غزل غزل گریه دارم
غصه نشسته رو دلم
هنوز برای شونه هات ارزش اشک رو قائلم
حرفی نزن چیزی نگو فقط بزار گریه کنم
می خوام با بارون چشات فاصله رو پر بکنم
ترک ترک دلم شکست کسی به دادم نرسید
گریه های تنهاییمو کسی به جز خودم ندید
از همدیکه جدا شدیم به راه و رسم زندگی
بودن تو یه لحظه بود ، رفتن تو همیشگی
کاش میدانستی شمع آرزوهای مرا باد جدایی تو خاموش کرد..
کاش میدانستی جای تو برای همیشه کنار تنهایی من خالیست...
کاش میدانستی این دل پس از تو دیگر ارزش نگه داشتن ندارد.
کاش قصه’ تنهایی مرا از چشمان بی فروغم میخواندی.
حالا چگونه به نبودن همیشگی ات عادت کنم...
| Design By : Night Skin |


