سراب عشق...
لحظهءديدار نزديك است... گاهی برای رسیدن باید نرفت....
اما نمی پرسم ز خویش.... ره کجا؟ منزل کجا؟ مقصود چیست؟!!! بوسه میبخشم ولی خود غافلم... کاین دل دیوانه را معبود کیست؟!!! هفتاد و دو خیمه پابه پایت می سوخت... با دیدن لبهای تو.خشکید فرات.... آری...دل آب هم برایت می سوخت...
میروم....
نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت
0:38 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |
روزی که نی از سوز نوایت می سوخت....
نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت
1:15 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |
| Design By : Night Skin |


