تبليغاتX
سراب عشق...


سراب عشق...

لحظهءديدار نزديك است... گاهی برای رسیدن باید نرفت....

.........
ثانیه’ نهم که رفت...
مونده فقط یه ثانیه.
سرت سلامت نازنین.
از من فقط یه لحظه باقیه...
قسمت نشد ببینمت.
شاید که لایق نبودم.
منتظرت موندم یه وقت.
نگی که عاشق نبودم.
ثانیه’ 10 گل یاس
راحت شدم دیگه خلاس.
آزاد شدم بیام پیشت.
بی واهمه بی هراس.
قشنگ ترین ثانیه ها.
این 10 تا بود که زود گذشت.
رویای شیرین بود و ناز .

چون با خیال تو گذشت.....

نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

زندگي فرصت بس کوتاهيست...

تا بدانيم که مرگ... آخرين نقطه پرواز پرستو ها نيست...

مرگ هم حادثه است...

مثل افتادن برگ که بدانيم پس از خواب زمستاني خاک...

 نفس سبزبهاري جاريست....

نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

نگاهی به آسمان



كنار دريا، با آب همزبان بودم .

ميان توده رنگين گوش ماهي ها،

ز اشتياق تماشا چو كودكان بودم !

به موج هاي رها شادباش مي گفتم !

به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، كف ها،

به ماهيان و به مرغابيان، چنان مجذوب،

كه راست گفتي، بيرون ازين جهان بودم .



نهيب زد دريا،

كه : - « مرد !

اين همه در پيچ تاب آب مگرد !

چنين درين خس و خاشاك هرزه پوي، مپوي !

مرا در آينه آسمان تماشا كن !

دري به روي خود از سوي آسمان واكن !

دهان باز زمين در پي تو مي گردد !

از آنچه بر تو نوشته ست، ديده دريا كن !

زمين به خون تو تشنه ست ، آسماني باش !

بگرد و خود را در آن كرانه پيدا كن !
نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

حالمان بد نیست غـم کم می خوریم کم که نه!هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم ، سرابــــم می دهند عـشـق می ورزم عــذابــم می دهند

خـود نمی دانم کـجا رفـتـم به خــواب از چه بـیـدارم نکردی ؟ آفــتـــــــاب

خـنـجـــری بر قـلــب بـیــمــارم زدند بی گــــنـــــــاهـی بـودم و دارم زدند

دشنه ای نـامــرد بر پـشـتـم نشست از غــــــم نـامـردی پـشتتـم شکست

سنگ را بسـتـنتد و سگ و آزاد شد یــک شــبــــــــــــه بیداد آمد داد شد
نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

اگه مردم
روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت

زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
 

چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
    

روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود   

مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت        
 

او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
   

هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
 

پسرساده که يک روز کبوتر شد و رفت

نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

یا رب سببی ساز که یارم به سلامت.

باز آید و برهاندم از بند ملامت.

خاک ره آن یار سفر کرده بیارید

تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت.

نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |


ما چون زدردی پای کشیدیم. کشیدیم...


امید ز هرکس که بریدیم.بریدیم.


دل نیست کبوتر که چون برخاست نشیند...


از گوشه’ بامی که پریدیم.پریدیم...

نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

دلم گرفت از آسمون

هم از زمین هم از زمون.

تو زندگیم چقدر غمه.

دلم گرفته از همه.

ای روزگار لعنتی

تلخ بهت هرچی بگم.

من به زمین و آسمون

دست رفاقت نمیدم.

از این همه در به دری

توقلب من قیامته.

چه فایده داره زندگی

این انتهای طاقته.

از این همه در به دری.

به لب رسیده جون من.

به داد من نمیرسه خدای آسمون من.

نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

میدونی؟!تنها شدن حقم نبود...

            منی که همیشه عاشقت بودم....

تو برو سفر فراموشم بکن...

            اما من همیشه عاشق میمونم....

نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

در این ساحل که من افتاده ام خاموش...

                 چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست....

پیش روی من  تا چشم یاری می کند دریاست....

                 غمم دریاست.دلم تنهاست.....

نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

در این دنیا نکردم من گناهی...

فقط کردم به چشمونت نگاهی...

اگر اینک نگاهی شد گناهی...

مجازاتم بکن هر طور که خواهی...

در این دنیا من او را میپرستم...

هم او را هم خدا را می پرستم....

تمام مردمان یکتا پرستند...

ولیکن من دوتا را میپرستم......

نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

برای دیدن رویت...

جهان را جستجو کردم...

به دنبال نگاه تو...

دلم را زیر و رو کردم....

نمی یابم من ردی از چشمان مست تو...

گل یاد تو را هرشب در این گلخانه  بو کردم...

در اینجا کس نمی گیرد خبر از قلب بیمارم...

در این تنهایی مطلق تو را آرزو کردم...

تویی آنکس که دنیا را فقط تقدیم او کردم.....

 

نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

از پشت شیشه میدیدم...
دستاش توی دست تو بود
...
دیگه بهم دروغ نگو
...
نگو پیشت کسی نبود
...
نگو که باور ندارم
...
حرفای عاشقونتو
..
جمع کن ببر از دل من
...
اون عشق بچه گونتو
...
برات یه بازیچه بودم
..
تو لحظه های بی کسی
...
گفتی فقط من و داری
..
دل نمیدی به هیچ کسی
...
اما فراموشت شده
..
حرفهایی که بهم زدی
..
گفتی به من عشق منی
...
دیدی به من نارو زدی...

نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387ساعت 8:15 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

وقتی قرار عمر عشق سربرسه
بهتره قصه به آخر برسه
بهتره که دورنریزی اشکاتو
بهتره هدرندی گریه هاتو
وقتی قرارعاشق تنها بشی
بهتره که دیگه ازدل نباشی
می رمُ خط میکشم رواسم تو
میرمُ باطل میشه طلسم تو
وقتی قرارعشق بشه یه خاطره
بهتره خاطره ازیادم بره
حس میکنم که دیگه وقت رفتنه
جاده مثل سایه دنبال منه
وقتی آدم توعاشقی بد میاره
وقتی که هیچکسی و دوست نداره
بهتره که دورنریزی اشکاتو
بهتره هدرندی گریه هاتو
توباید یاد بگیری که عشق چیه
بدونی عاشق چشم برات کیه
وقتی قرار عمر عشق سربرسه
بهتره قصه به آخر برسه

نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387ساعت 7:45 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

پیشاپیش فرارسیدن عید سعید فطر را

به عموم مسلمانان وشیعیان جهان تبریک می گوییم.

با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما عزیزان.

نوشته شده در دوشنبه 8 مهر1387ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

مي دوني؟
يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشي منم باشم
..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد
..
تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم
..
اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي
..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم
..
با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي
..
بهت مي گم چشماتو مي بندي؟

ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ...
بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟

مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن
..
مي دوني؟

مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..
يه ضربه عميق..بلدي که؟

ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني
من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني
خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه
و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني
..
تو داري قصه مي گي
..
من شلوارک پامه..یه شلوارک ابی دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه

رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..
حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني
..
تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم
..
مي بيني نا منظم نفس مي کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت
.
مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم
..
مي بيني ديگه نفس نمي کشم
..
چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم
..
مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن
..
از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم
..
مردن خوب بود ارومه اروم
...
گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا

بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي..
گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه
..
دل من نازکه.. نشکونش خب؟؟

برگرفته از وبلاگ : زمزمه های یک پسر غمگین

www.tiredboy.blogfa.com

 

نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |


Design By : Night Skin