سراب عشق...
لحظهءديدار نزديك است... گاهی برای رسیدن باید نرفت....
تو در هوای که هستی؟ خیالت بود و بر جای تو آمد به روی برگ ها مثل همیشه صدای خش خش پای تو آمد دلم را با غمت بی تاب کردم چشمم را با رخت مهتاب کردم به حال گریهعکست را میان چشمم قاب کردم... سوی منزلگه ویرانهء خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و ویرانهء خویش می برم تا که در آن نقطهء دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکهء عشق زین همه خواهش بی جا و تباه می برم تا زتو دورش سازم زتو ای جلوهء امید محال می برم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال به خدا غنچهء شادی بودم دست عشق آمد و از شاخه بچید صد خزان شدم و صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید.......... بر گرفته از سایت:دلتنگی های یک عاشق قدیمی.

حتی به قیمت سنگ شدن
توبه می کنم دیگر برای کسی اشک نریزم
حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود
چشمانم را می بندم
توبه می کنم دیگر دلم برای كسي تنگ نشود
حتی چند لحظه (!) قول می دهم
نام كسي را بر زبان نمی آورم
لبهایم را می دوزم
توبه می کنم دیگرعاشق نشوم
قلبم را دور می اندازم
برای همیشه
و به کویر تنهایی سلام می کنم...

| Design By : Night Skin |


