تبليغاتX
سراب عشق...


سراب عشق...

لحظهءديدار نزديك است... گاهی برای رسیدن باید نرفت....

می دونم برنمی گردی

می دونم.

قول میدم وقتی که نیستی

عکس تو بغل نگیرم

قول میدم.

روزی هزار بار

واسهء اشکات نمیرم.

قول میدم وقتی که نیستی

پای عشق تو نسوزم

قول میدم در انتظارت

چشمامو به در ندوزم.

می دونی که خیلی خستم

میدونی دلم گرفته

میدونی دوریت عذابه

میدونی گریم گرفته....

 

نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

یکی را دوست می دارم. ولی افسوس که او هرگز نمیداند.

نگاهش میکنم من .شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم.

ولی افسوس که او هرگز نگاهم را نمی خواند.

به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم.

ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند.

صبا را دیدم و گفتم :صبا :دستم به دامانت!!!

بگو از من به دلدارم.تو را من دوست می دارم!

ولی ناگه ز ابر تیره برقی .جست و روی ماه تابان را بپوشانید.

من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم.

سینه مالامال درد.اما دلی بی کینه دارم.

پاکبازم من ولی در آرزوی عشق بازی.

مثل هر جنبنده ای .من هم دلی در سینه دارم....!

نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

به دیده خون فشانم زغمت شب جدایی...

چه کنم که هست اینجا گل باغ آشنایی...

همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت

که رقیب در نیاید به بهانهء گدایی.....

به طواف کعبه رفتم به حرم راهم ندادند

که برون در چه کردی که درون خانه آیی؟

در دیر زدم من که یکی ز در درآمد

که درآ درآیی.که تو هم از آن مایی؟

به قمار خانه رفتم.همه پاکباز دیدم

که همه.همه زاهد ریاحی!!!

به کدامم ملت هستیم

به کدام مذهب هستیم

که کشند عاشقی را

که تو عاشقم چرایی؟!!!

نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

باز هم همان حکایت همیشگی.

حرفهای ما هنوز ناتمام.

تا نگاه می کنی وقت رفتن است.

بیش از آنکه با خبر شوی

لحظهء عظیمت تو نا گزیر می شود.

آه ای دریغ و حسرت همیشگی....

ناگهان چقدر زود دیر می شود...!

نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم

راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

گرچه دانم به جایی نبرد راه غریب

من به بوی سر آن زلف پریشان بروم.

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم.

نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

زیر بارون راه نرفتی تا بفهمی من چی میگم.

تو ندیدی اون نگاه رو تا بفهمی از کی میگم.

چشمهای اون زیر بارون سر پناه امن من بود.

سایهء بودن دنج پلکاش جای خوب گم شدن بود.

تنها شب مونده و بارون همهء سهم من این بود.

تو پرنده بودی من سرو ریشه هام توی زمین بود.

اگه اون رو دیده بودی با من این شعر را می خوندی.

رو به شب داد می کشیدی نازنین چرا نموندی؟

حالا زیر چتر بارون بی تو خیس خیس خیسم.

زیر رگبار گلایه دارم از تو می نویسم....

نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

روز مادر را به تمامی مادران زحمت کش و سخت کوش تبریک می گوییم.

انشااله که همهء مادران عزیز حضرت زهرا(س)را الگوی خود در

زندگی قرار دهند.و حضرت زهرا(س)هم شفیع همهء ما در قیامت باشند.

نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387ساعت 0:47 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 8:11 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |


Design By : Night Skin