تبليغاتX
سراب عشق...


سراب عشق...

لحظهءديدار نزديك است... گاهی برای رسیدن باید نرفت....

ظلمت و تاری شب

مثل همهء شب هاست

ولی سرنوشت من تار تر

و ظالم تر زشب است

هر شب به هنگام ظلمت

وتاری شب دعا می کنم

ای کاش ظلمت و تاریکی

سرنوشتم به اندازهء این شب می بود

حال ببین روزگارم را که چه سخت است

که به شب راضیم!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه 21 آبان1386ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

کوچ .  آغاز رفتن نیست

                                     فانوس رفاقت روشن نیست

نترس از حجم حضورم

                                چیزی جز تنهایی با من نیست....

از تو تنها یادی مونده پشت این پنجرهء سرد....

یاد اون چشمهای نازت که منو دیوونه می کرد....

 

بهش بگین دق میکنم دستش تو دستم نباشه.

 

نوشته شده در دوشنبه 21 آبان1386ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

سلام ببخشید از اینکه چندین روزی نبودیم.

چه کار کنیم گرفتاری هست دیگه.

مجید که نظامی شده من هم که گیر و دار کارهای دانشگاه .

دو روز پیش۱۱/۸ /۸۶ رفتم تهران کنکور عملی داشتم

که خدا رو شکر رکورد زیر ۳ دقیقه آوردم و دانشگاه هم قبول شدم.

صد البته دولتی.

 

نوشته شده در یکشنبه 13 آبان1386ساعت 8:11 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |


Design By : Night Skin