تبليغاتX
سراب عشق...


سراب عشق...

لحظهءديدار نزديك است... گاهی برای رسیدن باید نرفت....

نوشته شده در شنبه 31 شهریور1386ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

نوشته شده در شنبه 31 شهریور1386ساعت 8:33 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

با تو این تن شکسته

داره کم کم جون می گیره

آخرین ذرات موندن

توی رگهام نمی میره

با تو انگار تو بهشتم

با تو پر سعادتم من

دیگه از مرگ نمی ترسم

عاشق شهادتم من...

نوشته شده در شنبه 31 شهریور1386ساعت 8:32 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

انشا الله راه شهیدان عزیز را ادامه بدهیم.

و لیاقت شهید شدن را داشته باشیم.

چون شهادت اوج قلهء عزت و افتخار هست.

نوشته شده در شنبه 31 شهریور1386ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

سلام.هفتهء دفاع مقدس گرامی باد.

این عکس ها هم  به این مناسبت هست.

نوشته شده در شنبه 31 شهریور1386ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

خیالش هم چو خوابی بود و بگذشت

         وصالش هم سرابی بود و بگذشت

حدیث عشق بی انجام ما هم

         سوال بی جوابی بود و بگذشت.... 

نوشته شده در جمعه 30 شهریور1386ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

به هر دری که زدم سری شکسته شد

              به هر جا سر زدم دری بسته شد

نه دگر سر زنم به دری نه دگر در زنم به سری

                   که روح در به درم از سر و در زدن خسته شد...

نوشته شده در جمعه 30 شهریور1386ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

دیروز با یک دسته گل رز آمده بود به دیدنم .

با یک نگاه مهربان.همان نگاهی که سالها آرزو داشتم و از من دریغ می کرد.

گریه کرد.و گفت :دلش برایم تنگ شده.

ولی من فقط نگاهش کردم.

وقتی رفت سنگ قبرم از اشکهایش خیس شده بود...!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

سلام ببخشید چندین روز نبودیم.

خدا رو شکر دانشگاه قبول شدم مجید هم متاسفانه قبول نشده.

ببخشید که نیستیم.

مودمم خراب هست.

نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |


Design By : Night Skin