سراب عشق...
لحظهءديدار نزديك است... گاهی برای رسیدن باید نرفت....
دوباره غلط می نویسی و پاک می کنی. غافل از اینکه یک روز داد می زنند: وقت تمام شد.ورقه ها بالا... هر گز نمی داند. نگاهش میکنم من.شاید بخواند از نگاهم که او را دوست دارم. ولی افسوس که او هرگز نگاهم را نمی خواند!!! من در چشمهای تو کتاب زندگی را می خوانم. هر بار که مژه های تو بر هم میخورد.یک صفحه از این زندگی را برای من ورق می زند.با دوستی و یکرنگی. و من وجود پر مهر و سرشار از عشق تو را در این کتاب به وضوح می بینم و می دانم با تو می شود به خدا رسید!!! باز من دیوانه ام مستم... باز می لرزد دلم دستم... باز گویی در جهان دیگری هستم... های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ... های نپریشی صفای زلفکم را دست... آبرویم را نریزی دل... ای نخورده مست... لحظهءدیدار نزدیک است...!
| Design By : Night Skin |


