تبليغاتX
سراب عشق...


سراب عشق...

لحظهءديدار نزديك است... گاهی برای رسیدن باید نرفت....

زندگی مثل یک دیکته است.که غلط می نویسی و پاک می کنی

دوباره غلط می نویسی و پاک می کنی.

غافل از اینکه یک روز داد می زنند:

وقت تمام شد.ورقه ها بالا...

نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 8:31 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

یکی را دوست می دارم. ولی افسوس که او

هر گز نمی داند.

نگاهش میکنم من.شاید بخواند از نگاهم که او را

دوست دارم.

ولی افسوس که او هرگز نگاهم را نمی خواند!!!

نوشته شده در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 4:53 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

عزیز من که نمی تونم اسمتو بیارم چون برام خیلی مقدسی:

من در چشمهای تو کتاب زندگی را می خوانم.

هر بار که مژه های تو بر هم میخورد.یک صفحه از این زندگی

را برای من ورق می زند.با دوستی و یکرنگی.

و من وجود پر مهر و سرشار از عشق تو را در این کتاب

به وضوح می بینم و می دانم با تو می شود به خدا رسید!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

لحظهء دیدار نزدیک است...

   باز من دیوانه ام مستم...

      باز می لرزد دلم دستم...

        باز گویی در جهان دیگری هستم...

          های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ...

                های نپریشی صفای زلفکم را دست...

                  آبرویم را نریزی دل...

                          ای نخورده مست...

                 لحظهءدیدار نزدیک است...!

 

نوشته شده در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

سلام بر تمامی دوستان گل خودم.

ببخشید که باز هم نبودم.

 

نوشته شده در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |


Design By : Night Skin