سراب عشق...
لحظهءديدار نزديك است... گاهی برای رسیدن باید نرفت....
چه دستها درازن سوی چیدنمان تمام وسوسه ها جمع گشته اند هر آن دهند یکسره فرمان دل بریدنمان. به خود هرگز نمی دادم مجال آشنایی را .... به غیر از من کسی را دوست داری به چشمش اشک شد از شرم جاری میان گریه هایش گفت:آری !!! مثل بقیه باشه فقط بگم فدات شم فقط بگم عزیزم! می خوام برات بمیرم شاید که باور کنی شاید با برق چشمات مرگ رو آسون تر کنی !!! مگر برگشت از راه خطا دل نشد یک لحظه از یادت جدا دل زهی دل. آفرین دل. مرحبا دل ز دستش یکدم آسایش ندارم نمی دانم چه باید کرد با دل شکست لاله را جدی بگیریم اگر نیلوفری دیدیم زخمی برای قلب پر دردش بمیریم ********************** می توان در کوچه های زندگی پاسخ لبخند را با یاس داد می توان جای غروب عشق را به طلوع سادهءاحساس داد. مریم ها.مینا ها و لاله ها را به پایت می ریزم. تا لحظه ای.فارغ از اضطراب سپری شدن ثانیه ها و کاسته شدن از عمر در چشم های دریایی ات نگاه کنم. و با تمام وجود بگویم: تنها تویی ستارهء آسمان قلبم.!!! به خدای کهکشان ها.به خدای آسمان ها. به عروس کاروان ها.به قطار ساروان ها. به امید هرچه هستی.به بلندی و به پستی. به ستارگان روشن.به کناره های دریا. به نگاه پر شکوهت.به سپیدی سپیده. به خدای عشق و هستی.به خدای دشت و دریا. به خدا اگر بخندم.به خدا اگر بگریم.به خدا اگر نباشم. به جوانیم.به روحم. تویی آخرین تلاشم.تویی آخرین امیدم.تویی آخرین بهارم. تویی آخرین نگاهم...! زندگی خراب می شود. مروارید اشک هایم را در صندوقچهء خاطره هایم قایم می کنم آنها تنها یادگار تو اند... تاریکی را دوست دارم چون پر از غم است غم را دوست دارم چون همیشه با من است و تو را دوست دارم اما نمی دانم چرا؟!!! و به خاطر شرم آن را ترک مکن. پامبر(ص) یاد اون چشمهای نازت که من و دیوونه میکرد.!!! راز دلت رو سر نکن هر کی می گه دوستت دارم دروغ می گه باور نکن. قد قاب عکس ما بود که تنها واسهء من تو دنیای تو جا بود. یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزیکه تو دنیا جز برای او و جز با او نمی خواهی من گمانم زندگی همین باشد! سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت؟ عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند!!! تا آنکه در آسمان است به تو رحم کند. پیامبر اسلام(ص) نظر بر یار کردم.یار روی از من گرفت نظر بر دیوار کردم.بر فرقم نشست خاک بر فرقش نشیند.آنکه یار از من گرفت. که باد تهدیدش می کند.! چنین روزکاری به پایم نوشت. من خاکی از خاک مینو سرشت رسیدم به دوزخ به جای بهشت خدایا از این غم رهایم کن.! می رسد روزی که احساس مرا باور کنی می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خویش خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار نامه هایی را که با دریای اشکت تر کنی می رسد روزی که تنها در مسیر بی کسی بوته های وحشی گل را ز غم پر پر کنی می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من آن زمان احساس امروز مرا باور کنی!!! بر یک گام منت از صد خار می باید کشید من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل بخت بد بین.از اجل هم ناز می باید کشید!!! مثل همهءشب هاست ولی سرنوشت من تار تر و ظالم تر ز شب است. هر شب به هنگام ظلمت و تاری شب دعا می کنم ای کاش ظلمت و تاریکی سرنوشت من به اندازهء این شب بود. حال ببین روزگارم را که چه سخت است که به شب راضیم!!! یا به دنبالش جدایی ها نبود یا که او با من نمی شد آشنا یا مرا از او نمی کردی جدا جویمش با چشم گریان کوه به کوه نقش دل کردم رخ زیبای او بی تو می سوزد دل بی تاب من روز و شب خورشید من مهتاب من !!! از دل من اما!؟ چه کسی یاد تو را خواهد شست؟!!! دلارایی توست....در ازل شاید این سرنوشت من بود. می سرایم از تو.به امیدی که تو خوانی. ورنه آخرین مصرع من قافیه اش مردن بود. تو بی آن که به فکر غربت چشمان من باشی! نمی دانم کجا؟تاکی؟برای چه؟ ولی رفتی!!! و بعد از رفتند باران چه معصومانه می بارید. و بهد از رفتند یک قلب دریایی ترک برداشت. و بعد از رفتند... رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد. چه کسی باور کرد؟ جنگل جان مرا عشق تو خاکستر کرد؟!!! ولی برای مدیریت بر دیگران.قلبت را!!! آنچه را که اندوه گینت می سازد. اما... هرگز فراموش مکن به یاد داشته باشی آنچه را که شادمانت می سازد. را در تب آغوش خودش تا بر افروختگی نه ... تا خود سوختگی خواهد برد!!! فصلهای عشق من. بهار رنگینیست که غم تلخ غروب فصل پاییز تو را تا ابد بر سر یک سر سبز گره خواهد زد.!!! دوباره قلب من که می تپد به یاد تو... دوباره حس عاشقی...دوباره قصهءهمیشگی... دوباره شاخه های یاس..دوباره قصهءنیاز... دوباره من ...دوباره تو ...دوباره عشق... به دنبال کسی باش که بدون او نتوانی زندگی کنی.!!! در ذهن زلال آینه جاریست...! نه به فکرم که رشته پاره کنم نه بر آنم که از تو بگریزم... ***** دلی در سینه دارم همچو پاییز که دائم می شود با من گلاویز تمام روزهایم بی تو آری غم انگیز غم انگیز غم انگیز نگاهت و کوک نکنی من خودم و دار می زنم چشات اگه رو پنجره طرح ستاره نزنم دست خودم نیست دلم و به دیوار می زنم !!! فکر کردن و قلم شکستن.دیگر نمی خواهم از عشق بنویسم. از احساسی که برای من نه آغازش معلوم است و نه پایانش. و نه امیدی برای دل بستن و رسیدن به آن. کفش هایم را می پوشم و به بیرون می روم .به صحرا. جایی که می شود در سکوتش به خدا نزدیک شد. و با چشم دوختن به یک گل خود رو زندگی را لمس کرد. شاید بتوانم با عشق ورزیدن به آن که همیشه هست و خواهد ماند. سر رشتهء افکارم را قط کنم.!!! تو شدی تمام دنیام . هدفی جز تو نداشتم. تو رو داشتن. با تو بودن. تنها تصویر خیالم. تو دلم تنها امید وصال تو رو کاشتم... وصالش هم سرابی بود و بگذشت ... حدیث عشق بی انجام ما هم سوال بی جوابی بود و بگذشت... یک ساعت طول می کشد تا او را ستایش کنی. یک روز طول می کشد تا دوستش بداری. اما یک عمر طول می کشد تا فراموشش کنی !!! روز به روز عشق او بیشتر مرا اسیر خود می کرد. وجودم سراپا عشق شده بود و کافی بود که بگوید. بگوید:دوستت دارم. ولی افسوس که این تن خاکی نشنید تا به اوج برسد. نشنید تا زندگی را بفهمد و نشنید و نشنید... از آن روزی که چشمانش را دیدم هنوز قلبم برایش می تپد. ولی چه بهتر که هرگز آن چشمان معصوم را نمی دیدم و خود را در این قفس اسیر نمی کردم. و عشق و عاشقی را مثل او داستانی خیالی می پنداشتم ... ولی افسوس...! گمان کردم که تو عاشق ترین عاشق در این دنیایی گمان کردم که غمخواری برای یک دل تنهایی نفهمیدم که بی مهر و وفایی نفهمیدم گرفتار هوایی!!! عشق یعنی با غم الفت داشتن سوختن و با درد نسبت داشتن عشق یعنی مثل آینه شدن راستگو بودن و صداقت داشتن عشق یعنی دوستی با لاله ها پشت پرچینی قناعت داشتن... هر دو می چسبند:اما این کجا و آن کجا؟!!! و نه چون نسبت سودش به ضرر ۱به۱۰۰ است. طفل معصوم به دور سر من می چرخید. به خیالش قندم یا از آن اغذیهء معروفش تا به این حد گندم. خوب کردم که نخست بال و پرش کندم. من به این جرم که از فکر تو بیرونم کرد مگسی را کشتم !!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یافت ز بی مهری یار!!!
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |




