تبليغاتX
سراب عشق...


سراب عشق...

لحظهءديدار نزديك است... گاهی برای رسیدن باید نرفت....

نوشته شده در شنبه 31 تیر1385ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

نوشته شده در شنبه 31 تیر1385ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

نوشته شده در جمعه 30 تیر1385ساعت 6:48 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

نمانده فاصله ای تا به هم رسیدنمان

چه دستها درازن سوی چیدنمان

تمام وسوسه ها جمع گشته اند هر آن

دهند یکسره فرمان دل بریدنمان.

نوشته شده در جمعه 30 تیر1385ساعت 6:9 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

اگر در خواب می دیدم غم روز جدایی را

به خود هرگز نمی دادم مجال آشنایی را ....

نوشته شده در جمعه 30 تیر1385ساعت 6:3 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

شبی پرسیدمش با بی قراری

به غیر از من کسی را دوست داری

به چشمش اشک شد از شرم جاری

میان گریه هایش گفت:آری !!!

نوشته شده در جمعه 30 تیر1385ساعت 6:1 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

دوست ندارم عاشقیم

مثل بقیه باشه

فقط بگم فدات شم

فقط بگم عزیزم!

می خوام برات بمیرم

شاید که باور کنی

شاید با برق چشمات

مرگ رو آسون تر کنی !!!

نوشته شده در جمعه 30 تیر1385ساعت 5:58 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

هزاران بار منعش کردم از عشق

مگر برگشت از راه خطا دل

نشد یک لحظه از یادت جدا دل

زهی دل. آفرین دل. مرحبا دل

ز دستش یکدم آسایش ندارم

نمی دانم چه باید کرد با دل

نوشته شده در پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 8:5 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

بیا در کوچه باغ شهر احساس

شکست لاله را جدی بگیریم

اگر نیلوفری دیدیم زخمی

برای قلب پر دردش بمیریم

**********************

می توان در کوچه های زندگی

پاسخ لبخند را با یاس داد

می توان جای غروب عشق را

به طلوع سادهءاحساس داد.

نوشته شده در پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 7:57 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

تمام شکوفه های سیب.یاس های کوچک.

مریم ها.مینا ها و لاله ها را به پایت می ریزم.

تا لحظه ای.فارغ از اضطراب سپری شدن ثانیه ها

و کاسته شدن از عمر در چشم های دریایی ات نگاه کنم.

و با تمام وجود بگویم:

تنها تویی ستارهء آسمان قلبم.!!!

نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 7:46 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

به جوانیم. به قلبم.به خدای جسم و جانم.

به خدای کهکشان ها.به خدای آسمان ها.

به عروس کاروان ها.به قطار ساروان ها.

به امید هرچه هستی.به بلندی و به پستی.

به ستارگان روشن.به کناره های دریا.

به نگاه پر شکوهت.به سپیدی سپیده.

به خدای عشق و هستی.به خدای دشت و دریا.

به خدا اگر بخندم.به خدا اگر بگریم.به خدا اگر نباشم.

به جوانیم.به روحم.

تویی آخرین تلاشم.تویی آخرین امیدم.تویی آخرین بهارم.

تویی آخرین نگاهم...!

نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 7:16 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

وقتی که تاریخ مصرف عشق تمام می شود

زندگی خراب می شود.

نوشته شده در سه شنبه 27 تیر1385ساعت 8:43 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

آنگاه که غریب با دنیای تو ام

مروارید اشک هایم را در صندوقچهء

خاطره هایم قایم می کنم

آنها تنها یادگار تو اند...

نوشته شده در سه شنبه 27 تیر1385ساعت 8:41 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

شب را دوست دارم چون تاریک است

تاریکی را دوست دارم چون پر از غم است

غم را دوست دارم چون همیشه با من است

و تو را دوست دارم  اما نمی دانم چرا؟!!!

نوشته شده در سه شنبه 27 تیر1385ساعت 8:39 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

هرگز کار نیک را به منظور خود نمایی انجام مده

و به خاطر شرم آن را ترک مکن.

پامبر(ص)

نوشته شده در سه شنبه 27 تیر1385ساعت 8:37 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

از تو تنها یادی مونده پشت این پنجرهءسرد

یاد اون چشمهای نازت که من و دیوونه میکرد.!!!

نوشته شده در سه شنبه 27 تیر1385ساعت 8:36 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

تو این زمونه با کسی...

راز دلت رو سر نکن

هر کی می گه دوستت دارم

دروغ می گه باور نکن.

نوشته شده در سه شنبه 27 تیر1385ساعت 8:35 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

کاش که این دنیای دلگیر

قد قاب عکس ما بود

که تنها واسهء من

تو دنیای تو جا بود.

نوشته شده در سه شنبه 27 تیر1385ساعت 8:33 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزیکه تو دنیا

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی همین باشد!

نوشته شده در سه شنبه 27 تیر1385ساعت 8:20 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند

سیمرغم و عقاب قبولم نمی کند

ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت؟

عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند!!!

نوشته شده در سه شنبه 27 تیر1385ساعت 8:15 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

به آنها که در زمینند رحم کن.

تا آنکه در آسمان است به تو رحم کند.

پیامبر اسلام(ص)

نوشته شده در دوشنبه 26 تیر1385ساعت 8:4 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

نظر بر ابر کردم.ابر باریدن گرفت

                                          نظر بر یار کردم.یار روی از من گرفت

نظر بر دیوار کردم.بر فرقم نشست

                                          خاک بر فرقش نشیند.آنکه یار از من گرفت.

نوشته شده در دوشنبه 26 تیر1385ساعت 7:52 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

./ random.php?op=java">
نوشته شده در یکشنبه 25 تیر1385ساعت 7:4 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

زندگی مانند: آینه ایست بر لب پنجرهء باز

که باد تهدیدش می کند.!

نوشته شده در یکشنبه 25 تیر1385ساعت 7:2 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

چرا بازی سرنوشت.

چنین روزکاری به پایم نوشت.

من خاکی از خاک مینو سرشت

رسیدم به دوزخ به جای بهشت

خدایا از این غم رهایم کن.!

نوشته شده در یکشنبه 25 تیر1385ساعت 6:16 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

نوشته شده در یکشنبه 25 تیر1385ساعت 6:7 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

می رسد روزی که فریاد و فغان ها سر کنی

می رسد روزی که احساس مرا باور کنی

می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خویش

خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی

می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار

نامه هایی را که با دریای اشکت تر کنی

می رسد روزی که تنها در مسیر بی کسی

بوته های وحشی گل را ز غم پر پر کنی

می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من

آن زمان احساس امروز مرا باور کنی!!!

نوشته شده در یکشنبه 25 تیر1385ساعت 5:59 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

اشک من  رنگ شفق  یافت ز بی مهری یار!!!

نوشته شده در یکشنبه 25 تیر1385ساعت 5:54 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

هر که عاشق شد جفای بسیاری می باید کشید

بر یک گام منت از صد خار می باید کشید

من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل

بخت بد بین.از اجل هم ناز می باید کشید!!!

نوشته شده در شنبه 24 تیر1385ساعت 8:57 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

ظلمت و تاری شب

مثل همهءشب هاست

ولی سرنوشت من تار تر

و ظالم تر ز شب است.

هر شب به هنگام ظلمت

و تاری شب دعا می کنم

ای کاش ظلمت و تاریکی

سرنوشت من به اندازهء

این شب بود.

حال ببین روزگارم را که چه سخت است

که به شب راضیم!!!

نوشته شده در شنبه 24 تیر1385ساعت 8:52 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

کاش یا رب آشنایی ها نبود

یا به دنبالش جدایی ها نبود

یا که او با من نمی شد آشنا

یا مرا از او نمی کردی جدا

جویمش با چشم گریان کوه به کوه

نقش دل کردم رخ زیبای او

بی تو می سوزد دل بی تاب من

روز و شب خورشید من مهتاب من !!!

نوشته شده در جمعه 23 تیر1385ساعت 8:52 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

شیشهء پنجره ام را باران شست...

از دل من اما!؟

چه کسی یاد تو را خواهد شست؟!!!

نوشته شده در پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 8:43 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

زندگی قافیهء شعر من است.شعر من وصف

دلارایی توست....در ازل شاید این سرنوشت من بود.

می سرایم از تو.به امیدی که تو خوانی.

ورنه آخرین مصرع من قافیه اش مردن بود.

تو بی آن که به فکر غربت چشمان من باشی!

نمی دانم کجا؟تاکی؟برای چه؟ ولی رفتی!!!

و بعد از رفتند باران چه معصومانه می بارید.

و بهد از رفتند یک قلب دریایی ترک برداشت.

و بعد از رفتند...

رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد.

چه کسی باور کرد؟

جنگل جان مرا عشق تو خاکستر کرد؟!!!

نوشته شده در پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 8:11 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

برای مدیریت بر خودت.مغزت را به کار بگیر.

ولی برای مدیریت بر دیگران.قلبت را!!!

نوشته شده در چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 11:24 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

همیشه به یاد داشته باش. تا به فراموشی بسپاری

آنچه را که اندوه گینت می سازد.

اما...

هرگز فراموش مکن به یاد داشته باشی آنچه را که شادمانت می سازد.

نوشته شده در چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

بند بند جسم من .شعلهء سوزانیست که تن پاک تو

 را در تب آغوش خودش تا بر افروختگی نه ...

تا خود سوختگی خواهد برد!!!

فصلهای عشق من. بهار رنگینیست که غم تلخ غروب

فصل پاییز تو را تا ابد بر سر یک سر سبز گره خواهد زد.!!! 

نوشته شده در دوشنبه 19 تیر1385ساعت 8:40 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

دوباره من و تو ...دوباره آن نگاه تو... 

دوباره قلب من که می تپد به یاد تو...

دوباره حس عاشقی...دوباره قصهءهمیشگی...

دوباره شاخه های یاس..دوباره قصهءنیاز...

دوباره من ...دوباره تو ...دوباره عشق...

نوشته شده در دوشنبه 19 تیر1385ساعت 8:28 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

هرگز به دنبال کسی نباش که بتوانی با او زندگی کنی!!!

به دنبال کسی باش که بدون او نتوانی زندگی کنی.!!!

نوشته شده در یکشنبه 18 تیر1385ساعت 7:49 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

سنگ .دشنام تلخی است که تا همیشه

در ذهن زلال آینه جاریست...!

نوشته شده در یکشنبه 18 تیر1385ساعت 7:47 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

آه ای زندگی منم که هنوز                          با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم                      نه بر آنم که از تو بگریزم...

                                            *****

دلی در سینه دارم همچو پاییز                    که دائم می شود با من گلاویز

تمام روزهایم بی تو آری                             غم انگیز غم انگیز غم انگیز

نوشته شده در یکشنبه 18 تیر1385ساعت 7:42 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

با سیم ناز مژه هات                                یه عمره گیتار می زنم

نگاهت و کوک نکنی                                 من خودم و دار می زنم

چشات اگه رو پنجره                                  طرح ستاره نزنم

دست خودم نیست                                    دلم و به دیوار می زنم !!!

نوشته شده در یکشنبه 18 تیر1385ساعت 7:37 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

خسته شدم از این همه نشستن و از عشق نوشتن .از این همه

فکر کردن و قلم شکستن.دیگر نمی خواهم از عشق بنویسم.

از احساسی که برای من نه آغازش معلوم است و نه پایانش.

و نه امیدی برای دل بستن و رسیدن به آن.

کفش هایم را می پوشم و به بیرون می روم .به صحرا.

جایی که می شود در سکوتش به خدا نزدیک شد.

و با چشم دوختن به یک گل خود رو  زندگی را لمس کرد.

شاید بتوانم با عشق ورزیدن به آن که همیشه هست و

خواهد ماند. سر رشتهء افکارم را قط کنم.!!!

 

 

نوشته شده در یکشنبه 18 تیر1385ساعت 7:22 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

برای به تو رسیدن. حتی از خودم گذشتم!

تو شدی تمام دنیام . هدفی جز تو نداشتم.

تو رو داشتن. با تو بودن. تنها تصویر خیالم.

تو دلم تنها امید وصال تو رو کاشتم...

نوشته شده در شنبه 17 تیر1385ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

خیالش همچو خوابی بود و بگذشت...

وصالش هم سرابی بود و بگذشت ...

حدیث عشق بی انجام ما هم

سوال بی جوابی بود و بگذشت...

نوشته شده در شنبه 17 تیر1385ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

یک دقیقه طول می کشد تا شخص خاصی را بیابی.

یک ساعت طول می کشد تا او را ستایش کنی.

یک روز طول می کشد تا دوستش بداری.

اما یک عمر طول می کشد تا فراموشش کنی !!!

نوشته شده در شنبه 17 تیر1385ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

روزی که چشمانش را دیدم  جان تازه ای گرفتم.و عشق را در وجودم حس کردم.

روز به روز عشق او بیشتر مرا اسیر خود می کرد.

وجودم سراپا عشق شده بود و کافی بود که بگوید. بگوید:دوستت دارم.

ولی افسوس که این تن خاکی نشنید تا به اوج برسد.

نشنید تا زندگی را بفهمد و نشنید و نشنید...

از آن روزی که چشمانش را دیدم  هنوز قلبم برایش می تپد.

ولی چه بهتر که هرگز آن چشمان معصوم را نمی دیدم و

خود را در این قفس اسیر نمی کردم.

و عشق و عاشقی را مثل او داستانی خیالی می پنداشتم ...

ولی افسوس...!

نوشته شده در شنبه 17 تیر1385ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

گمان کردم که تو عاشق ترین عاشق در این دنیایی

گمان کردم که غمخواری برای یک دل تنهایی

نفهمیدم که بی مهر و وفایی

نفهمیدم گرفتار هوایی!!!

نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

سر قرار عاشقی همیشه دیر کردی                           ولی برای رفتند عجب شتاب کردی

عشق یعنی با غم الفت داشتن                               سوختن و با درد نسبت داشتن

عشق یعنی مثل آینه شدن                                    راستگو بودن و  صداقت داشتن

عشق یعنی دوستی با لاله ها                                پشت پرچینی قناعت داشتن...

نوشته شده در چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط علی.مجید| |

بوسه ای بر لب یار و آجری در دست معمار.

هر دو می چسبند:اما این کجا و آن کجا؟!!!

نوشته شده در سه شنبه 13 تیر1385ساعت 7:45 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |

مگسی را کشتم.نه به این جرم که حیوان پلیدیست بد است.

و نه چون نسبت سودش به ضرر ۱به۱۰۰ است.

طفل معصوم به دور سر من می چرخید.

به خیالش قندم یا از آن اغذیهء معروفش تا به این حد  گندم.

خوب کردم که نخست بال و پرش کندم.

من به این جرم که از فکر تو بیرونم کرد مگسی را کشتم !!!

نوشته شده در سه شنبه 13 تیر1385ساعت 7:34 قبل از ظهر توسط علی.مجید| |


Design By : Night Skin