تبليغاتX
سراب عشق...

سراب عشق...

لحظهءديدار نزديك است... گاهی برای رسیدن باید نرفت....

تو را من دوست می دارم  ندانم چیست درمانم

نه روی هجر می بینم نه راه وصل می دانم

نپرسی هرگز احوالم نسازی چارهء کارم

نه بگذاری که با هر کس بگویم راز پنهانم

دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرمایی

مکن تکلیف نا واجب که بی دل صبر نتوانم

اگر با من نخواهی ساخت جانم همچو دل بستان

که بی وصل تو اندر دل و بال دل بود جانم

+نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت8:51 قبل از ظهرتوسط علی.مجید | |

وقتی که نگاهم به نگاهت خیره میشه...

دوست دارم زمان بایسته واسهء همیشه...

چشمامون و ببندیم.

بریم تا ته رویا...

اونجایی که هیچ وقت گلی پژمرده نمیشه...

هرچی غم داری از دل نازکت بگیرم..

اگه اشک از چشات جاری بشه.. ..

برات بمیرم..

سر رو شونه هام بذاری و برات بخونم..

یاد تو و اسم تو باشه ورد زبونم...مهربونم...

آرزوم بی تو محاله..

لحظه هام بی تو سواله...

بی تو مقصد خیلی دوره..راه عشقم بی عبوره...

من نمیخوام تو خیالم...بگمت عاشقت هستم..

دوست دارم که راستی راستی..حس کنم تو رو تو دستم...

+نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت8:47 قبل از ظهرتوسط علی.مجید | |

ستایش خانوم.:

اگه اومدی اینجا.یه آدرس از خودت بذار.

کارت دارم.

+نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت4:7 بعد از ظهرتوسط علی.مجید | |

تو را می خواهم و دانم که هرگز
 به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
 از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
 دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صبح روشن
 نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی
 لبش با بوسه می آید به سویم
 اگر ای آسمان خواهم که یک روز
 از این زندان خامش پر بگیرم
 به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر که من مرغی اسیرم
من آن شمعم که با سوز دل خویش
 فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را

+نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت12:59 بعد از ظهرتوسط علی.مجید | |

گفتمش دل میخری؟

پرسید چند؟

گفتمش دل مال تو...تنها بخند..

خنده کرد و دل ز دستانم ربود..

تا به خود باز آمدم او رفته بود...

دل ز دستش روی خاک افتاده بود...

جای پایش روی دل جا مانده بود...

+نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت8:3 بعد از ظهرتوسط علی.مجید | |

گمان کردم که او عاشق ترین عاشق در این دنیاست...

گمان کردم که غمخواری برای یک دل تنهاست...

ولی افسوس...!

همه از عشق گفتن ها...تمام گریه کردن ها...

همه عاشق نوازیها...تمام صحنه سازی ها...

تظاهر بود...!

 

.........................

خدایا:

چرا بازی سرنوشت...چنین روزگاری به پایم نوشت.؟

من خاکی از خاک مینو سرشت..

رسیدم به دوزخ به جای بهشت..؟

خدایا از این غم رهایم کن..

+نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت10:31 بعد از ظهرتوسط علی.مجید | |

یک چشم من اندر غم دلدار گریست...


چشم دگرم حسود بود و نگریست...


چون روز وصال آمد او را بستم..


گفتم نگریستی...نباید نگریست...

+نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت3:25 بعد از ظهرتوسط علی.مجید | |

برای من نوشته...
گذشته ها گذشته...
تمام قصه ها هوس بود...
برای او نوشتم...برای تو هوس بود..
ولی برای من نفس بود...
کاشکی خبر نداشتی..
دیوونه ء نگاتم...
یه مشت خاک ناچیز افتاده ای به زیر پاتم...
کاشکی صدای قلبت..
نبود صدای قلبم...
کاشکی نگفته بودم..
تا وقت جون دادن باهاتم...

+نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت10:14 قبل از ظهرتوسط علی.مجید | |

دیروز با یه دسته گل رز اومده بود به دیدنم...

با یک نگاه مهربان.همون نگاهی که سالها آرزو داشتم

و از من دریغ میکرد..

گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده..

ولی من فقط نگاهش کردم..

وقتی رفت...:

سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بود....

 

+نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت2:35 بعد از ظهرتوسط علی.مجید | |

می روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا که در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لکه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
 مي برم تا ز تو دورش سازم
ز تو اي جلوه اميد محال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نکند ياد وصال
 ناله مي لرزد
مي رقصد اشک
آه بگذار که بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به که بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم خنده به لب ‚ خونين دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل

+نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت5:6 بعد از ظهرتوسط علی.مجید | |

نازنينا..ما به ناز تو جواني داده ايم...
ديگر اكنون با جوانان ناز كن..با ما چرا...؟
وه كه با اين عمرهاي كوته بي اعتبار..
اين همه غافل شدم از چون مني شيدا چرا..؟
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميكند...
در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا..؟
شهريارا بي حبيب خود نميكردي سفر...
راه عشق است اين يكي.بي مونس و تنها چرا..؟

+نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت10:52 بعد از ظهرتوسط علی.مجید | |

راه پرواز آنجاست
آنجا دل تنهاست
آنجا ترس از پریدن نیست...
اما... اما...
اما هیچ کس یاد نداد راه آنجا را...
تا پرواز کنیم

+نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت10:39 بعد از ظهرتوسط علی.مجید | |

پشت دیوار همین کوچه به دارم بزنید
من که رفتم بنشینید و...هوارم بزنید
باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد
بنوسید که: "بد بودم" و جارم بزنید
من از آیین شما سیر شدم.. سیر شدم
پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید
دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!
خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید
آی! آنها!! که به بی برگی من می خندید!
مرد باشید و...بیایید... و.... کنارم بزنید

+نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت10:24 بعد از ظهرتوسط علی.مجید | |

ساقيا امشب صدايت با صدايم ساز نيست,..

يا كه من بسيار مستم يا كه سازت ساز نيست,..

ساقيا امشب مخالف مي نوازد تار تو,..

يا كه من مست و خرابم يا كه تارت تارنيست .

 

 

عشق قصه ای نیست که با یکی بود یکی نبود آغاز بشه عشق کلاغی بود که هرگز به خونه اش نرسید .

+نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت3:35 قبل از ظهرتوسط علی.مجید | |

سوختم باران.بزن شاید تو خاموشم کنی...

شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی...

آه باران من سراپای وجودم آتش است....

پس بزن باران.بزن شاید تو خاموشم کنی...

 

 

 

چه ساده با گریستن خویش زاده می شویم

و چه ساده با گریستن دیگران از دنیا میرویم...

در میان این دو معنایی می سازیم به نام زندگی...

+نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت3:47 قبل از ظهرتوسط علی.مجید | |

ای دیر به دست آمده بس زود برفتی..

آتش زدی اندر من و چون دود برفتی...

چون آرزوی تنگدلا دیر رسیدی..

چون دوستی سنگدلا زود برفتی..

زان بیش که در باغ وصال تو دل من..

از داغ فراق تو برآسود برفتی..

ناگشته من از بند تو آزاد بجستی..

ناکرده مرا وصل تو خشنود برفتی...

آهنگ به جان من دلسوخته کردی..

چون در دل من عشق بیفزود برفتی..

+نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت11:48 بعد از ظهرتوسط علی.مجید | |

زندگیم رنگ خدا بود...

                   اگه تنها تو رو داشتم...

اگه می شد واسه گریه...

                 رو شونت سر می گذاشتم...

+نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت11:9 بعد از ظهرتوسط علی.مجید | |

به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک...

چرا باید دور تو بگردم...؟

ندا آمدتو با پا آمدی باید بگردی...

برو با دل بیا تا من بگردم...

+نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت11:13 قبل از ظهرتوسط علی.مجید | |

آدمک آخر دنیاست بخند

 آدمک مرگ همین جاست بخند


آن خدایی که بزرگش خواندی

 بخدا مثل تو تنهاست بخند


فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست بخند


صبح فردا به شبت نیست که نیست

 تازه انگار که فرداست بخند


دست خطی که تو را عاشق کرد

 شوخی کاغذ ماست بخند


راستی آنچه به یادت دادیم

 پر زدن نیست که در جاست بخند


آدمک نغمه آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست بخند

+نوشته شده در چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت11:21 بعد از ظهرتوسط علی.مجید | |

+نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت11:55 بعد از ظهرتوسط علی.مجید | |

ای که بی تو خودمو..

تک و تنها می بینم..

هر جا که پا میذارم..

تو رو اونجا می بینم..

یادمه چشمای تو..

پر درد و غصه بود..

قصهء غربت تو ..

پر درد و غصه بود..

یاد تو هر جا که هستم با منه..

داره عمر من و آتیش میزنه...

تو برام خورشید بودی..

توی این دنیای سرد..

گونه های خیسم و..

دستای تو پاک می کرد..

حالا اون دستا کجاست؟

اون دو تا دستای خوب..؟

چرا بی صدا شده ..

لب قصه های خوب..

من که باور ندارم..

اون همه خاطره مرد...

عاشق آسمون ها ..

پشت یک پنجره مرد..

آسمون سنگی شده..

خدا انگار خوابیده..

انگار از اون بالاها..

گریه هام و ندیده..

+نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت11:43 بعد از ظهرتوسط علی.مجید | |

ای وای بر اسیری.کز یاد رفته باشد..

در دام مانده صید و صیاد رفته باشد..

آه از دمی که تنها.با داغ او چو لاله..

در خون نشسته و او چون باد رفته باشد..

خونش به تیغ حسرت یارب.حلال بادا..

صیدی که از کمندت.آزاد رفته باشد..

از آه دردناکی.سازم خبر دلت را..

روزی که کوه صبرم بر باد رفته باشد..

شادم که از رقیبان.دامن کشان گذشتی..

گو مشت خاک ما هم.بر باد رفته باشد..

 

+نوشته شده در یکشنبه 2 فروردین1388ساعت11:51 بعد از ظهرتوسط علی.مجید | |

چی بودم چی شدم به خاطر تو...
ولی پشت دلم را خالی کردی..
حالا اسمت میاد گریم میگیره...
نمی دونی که با دلم چه کردی...
اگه در حق تو خوبی نکردم...
بدون که خالی بود دستای سردم...
ولی من در عوض هرچی که بودم...
با احساسات تو بازی نکردم...

+نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت7:40 قبل از ظهرتوسط علی.مجید | |

اگه تا روز قیامت   

داشتنت نباشه قسمت

چشم به راه تو میمونم

با دلی پر از صداقت

اگه با اشکای گرمم

دل سنگ برام بسوزه

اگه جسم من بپوسه

بعد دنیای دو روزه

اگه اوج قصه ها شی

مه روی قله ها شی

اگه باشی و نباشی

نه فقط عاشقت هستم

مرحمی رو قلب خستم

این تویی که می پرستم...

+نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت8:32 قبل از ظهرتوسط علی.مجید | |

در آغوشم بگير هواي تو ديوانه ام كرده

امشب اين دلتنگي بي چاره ام كرد

مرا اي مهربان مست غزل كردي و مجنون

كجايي كه خواب چشمانت آواره ام كرده

+نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت1:0 قبل از ظهرتوسط علی.مجید | |

www.loveme2004.blogfa.com

+نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت0:20 قبل از ظهرتوسط علی.مجید | |

پیشاپیش سال نو را

 به تمامی ایرانیان تبریک میگویم.

به امید سال خوب و پر برکت.

و به امید ظهور آقا امام زمان.(عج)

+نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت0:8 قبل از ظهرتوسط علی.مجید | |

تو فکر یک سقفم..

یه سقف بی روزن..

یه سقف پا برجا..

محکم تر از آهن..

سقفی که تن پوش..

هراس ما باشه..

تو سردی شب ها..

لباس ما باشه..

سقفی اندازهء قلب من تو..

واسه لمس تپش دلواپسی...

برای شرم لطیف آینه ها..

واسه پیچیدن بوی اطلسی..

زیر این سقف با تو از گل..

از شب و ستاره میگم..

از تو و از خواستن تو..

میگم و دوباره میگم..

زندگیم و زیر این سقف با تو اندازه میگیرم..

گم میشم تو معنی تو معنی تازه میگیرم...

+نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت0:33 قبل از ظهرتوسط علی.مجید | |

ای رفته ز خاطرات تارم..

رفتی به خدات می سپارم..

هر چند که رفته ای تو را من..

سوگند به لاله دوستت دارم...

+نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت7:58 قبل از ظهرتوسط علی.مجید | |

گفتم از آتش عشقت چه کنم؟

گفت:بسوز...

گفتم این سوختگی را چه کنم؟

گفت: بساز...

+نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت1:20 قبل از ظهرتوسط علی.مجید | |