سراب عشق...
لحظهءديدار نزديك است... گاهی برای رسیدن باید نرفت....
اینم ازطرف ستی جون... در حضور واژه های بی نفس ببین اندام تنهاییم را صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مترسک ناز می کند فقط نیروی دریایی ارتش.... بگذر شبی بر کوی او... ور دلت خواهد ببر از من.... پیامی سوی او... گر دلم را بینی آنجا..گو: حرامت باد وصل!! من چنین محروم و تو... پیوسته همزانوی او.... با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد.. عشق ها میمیرند... رنگ ها رنگ دگر میگیرند.. و فقط خاطره هاست... که چه شیرین و چه تلخ... دست ناخورده به جا میمانند... همیشه اما بود... بی جانی ریشه.. از ساقه پیدا بود... آن شب که گفتی باورم کن.. با تو میمانم.... باور نکردم گرچه..این جمله زیبا بود.. آن شب که گفتی با تو هستم ..تا که دنیا هست.. دلواپسی های من از صبح فردا بود.. در عمق دریا هرگز.. یک قطره پیدا نیست... پایان عشق ما .. پایان دنیا نیست... دوزخت فرداست... چرا امروز میسوزم...؟ کور و کر.. بازیچهء باد مثل یک بادبادکی... دل سپردن به عروسک.من و گم کرد تو خودم.... تو رو خیلی دیر شناختم وقتی که تموم شدم... و فراموش کردن دردناکتر... وای از این دو. که ندانی باید صبر کنی یا فراموش... شاید سالها بعد.در گذر جاده ها....بی تفاوت از کنار هم بگذریم. و بگوییم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود... من صبوری کردم و غارتگرم مغرور شد... یا به آنم برسان که دوستش دارم... یا از آنم بگیر که از او سیرم... الهی: دست تو سپردم آنرا... پس کن که دانی و توانی.. نه روی هجر می بینم نه راه وصل می دانم نپرسی هرگز احوالم نسازی چارهء کارم نه بگذاری که با هر کس بگویم راز پنهانم دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرمایی مکن تکلیف نا واجب که بی دل صبر نتوانم اگر با من نخواهی ساخت جانم همچو دل بستان که بی وصل تو اندر دل و بال دل بود جانم دوست دارم زمان بایسته واسهء همیشه... چشمامون و ببندیم. بریم تا ته رویا... اونجایی که هیچ وقت گلی پژمرده نمیشه... هرچی غم داری از دل نازکت بگیرم.. اگه اشک از چشات جاری بشه.. .. برات بمیرم.. سر رو شونه هام بذاری و برات بخونم.. یاد تو و اسم تو باشه ورد زبونم...مهربونم... آرزوم بی تو محاله.. لحظه هام بی تو سواله... بی تو مقصد خیلی دوره..راه عشقم بی عبوره... من نمیخوام تو خیالم...بگمت عاشقت هستم.. دوست دارم که راستی راستی..حس کنم تو رو تو دستم... اگه اومدی اینجا.یه آدرس از خودت بذار. کارت دارم. پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو...تنها بخند.. خنده کرد و دل ز دستانم ربود.. تا به خود باز آمدم او رفته بود... دل ز دستش روی خاک افتاده بود... جای پایش روی دل جا مانده بود... گمان کردم که او عاشق ترین عاشق در این دنیاست... گمان کردم که غمخواری برای یک دل تنهاست... ولی افسوس...! همه از عشق گفتن ها...تمام گریه کردن ها... همه عاشق نوازیها...تمام صحنه سازی ها... تظاهر بود...! ......................... خدایا: چرا بازی سرنوشت...چنین روزگاری به پایم نوشت.؟ من خاکی از خاک مینو سرشت.. رسیدم به دوزخ به جای بهشت..؟ خدایا از این غم رهایم کن.. با یک نگاه مهربان.همون نگاهی که سالها آرزو داشتم و از من دریغ میکرد.. گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده.. ولی من فقط نگاهش کردم.. وقتی رفت...: سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بود.... سوي منزلگه ويرانه خويش يا كه من بسيار مستم يا كه سازت ساز نيست,.. ساقيا امشب مخالف مي نوازد تار تو,.. يا كه من مست و خرابم يا كه تارت تارنيست . عشق قصه ای نیست که با یکی بود یکی نبود آغاز بشه عشق کلاغی بود که هرگز به خونه اش نرسید .
مرده اند از بيم ياران نامداران را چه شد
جز صداي جغد ها چيزي نمي آيد به گوش
قمريان آخر كجا رفتند ساران را چه شد
از هجوم كركسان شوم قلب من گرفت
بلبلان ، كبكان ، هزاران را چه شد
دور تا دور من از دشمن سياهي مي زند
دوستان ما كجا رفتند ياران را چه شد
هر كجا سوز زمستان است و تاراج خزان
روح تابستان و عطر نوبهاران را چه شد
زير سُم لشكر ضحاك پشت من شكست
كاوه ي لشكر شكن كو شهسواران را چه شد
لشكر توران به قلب سرزمين ما رسيد
رستم و گودرز كو اسفندياران را چه شد
خشكسالي در زمين بيداد و غوغا مي كند
بخشش هفت آسمان كو ، باد و باران را چه شد
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی...
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است...
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند...
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
گیج و بی هدف..
واسه مردن هم ..
باید رفت تو صف...
روزا و شبا ..
این جور میگذرند...
هر جا که میخوان..
ما رو می برند..
کسی این شمع کم سو را در این ویرانه خواهد دید
نمی دانم ، خداوندا اینجا هیچ پیدا نیست
به صور خویش ، اسرافیل در این دنیا دمید
همه جا مملو خار و جفا و کینه و نیرنگ
نسیم مهربانی هیچ ، اینجا می وزید
دلم من پریشان است ، چشمم به راه
تقاص کدام جرم نکرده را خواهم داد
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خاموش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی
لبش با بوسه می آید به سویم
اگر ای آسمان خواهم که یک روز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر که من مرغی اسیرم
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را
چشم دگرم حسود بود و نگریست...
چون روز وصال آمد او را بستم..
گفتم نگریستی...نباید نگریست...
گذشته ها گذشته...
تمام قصه ها هوس بود...
برای او نوشتم...برای تو هوس بود..
ولی برای من نفس بود...
کاشکی خبر نداشتی..
دیوونه ء نگاتم...
یه مشت خاک ناچیز افتاده ای به زیر پاتم...
کاشکی صدای قلبت..
نبود صدای قلبم...
کاشکی نگفته بودم..
تا وقت جون دادن باهاتم...
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا که در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لکه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم
ز تو اي جلوه اميد محال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نکند ياد وصال
ناله مي لرزد
مي رقصد اشک
آه بگذار که بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به که بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم خنده به لب ‚ خونين دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل
ديگر اكنون با جوانان ناز كن..با ما چرا...؟
وه كه با اين عمرهاي كوته بي اعتبار..
اين همه غافل شدم از چون مني شيدا چرا..؟
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميكند...
در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا..؟
شهريارا بي حبيب خود نميكردي سفر...
راه عشق است اين يكي.بي مونس و تنها چرا..؟
آنجا دل تنهاست
آنجا ترس از پریدن نیست...
اما... اما...
اما هیچ کس یاد نداد راه آنجا را...
تا پرواز کنیم
من که رفتم بنشینید و...هوارم بزنید
باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد
بنوسید که: "بد بودم" و جارم بزنید
من از آیین شما سیر شدم.. سیر شدم
پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید
دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!
خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید
آی! آنها!! که به بی برگی من می خندید!
مرد باشید و...بیایید... و.... کنارم بزنید
| Design By : Night Skin |


